تبليغاتX
ماه و مهتاب
 
ماه و مهتاب
 
 
دم به دم بر همه دم بر گل رخسار محمد به علي شير خدا ساقي کوثر همه با هم صلوات
 
ای دل تو بسوزی که چه زارم کردی
سرگشته ی هر شهر و دیارم کردی


من بنده ی صبرم و صبوری ره من
صبری دگرم نیست چکارم کردی


در حسرت دیدار رخش پیر شدم
خورشید بُدم تیره و تارم کردی


آهوی در و دشت و بیابان بودم
"در بند سر زلف نگارم کردی"


بین در طلبش نیست مرا پای دگر
از پا به فتادم تو چه خوارم کردی


سر در ره یارنهاده ام ،باکی نیست
گر عاشق آن زلف آن نگارم کردی

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 23:56  توسط محمد(نسیم بهار)  | 
در خوابهای کودکی ام

هر شب طنین سو قطاری

از ایستگاه می گذرد

دنباله ی قطار

انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد

انگار

بیش از هزار پنجره دارد

و در تمام پنجره هایش تنها

تویی که دست تکان می دهی آنگاه
 
در چارچوب پنجره ها

شب شعله می کشد

با دود گیسوان تو در باد

در امتداد راه مه آلود

در دود

دود

دود ...

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 3:17  توسط محمد(نسیم بهار)  | 
حالا دیگه ترانه هام...ترانه ی بی کسیه

        حالا دیگه شبای من شبای دلواپسیه

نمیدونم چرا دلت از دله من جدا شده

       رفتی و کار هر شبم گریه بی صدا شده

کاشکی فقط یه روز بیایی واسه یه لحظه دیدنت

                  منتظرم چشای من...منتظره رسیدنت...

وقتی تو بودی اسمون برام پر از ستاره بود

                  امدنت برای من یه فرصت دباره بود

رفتی نمیدونم چرا من و دادی به بی کسی

                 هیچ کسی مثله من نمیشه یه روز به حرفم می رسی

هنوز به یاده اون روزا منتظرم تا که بیای

                اگه بیای منم می شم همون کسی که تو می خوای

از وبلاگ بالا گرفتم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:40  توسط محمد(نسیم بهار)  | 
 
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می پزد

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

پس این که بود؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من زد کنار،
در نصفه های شب.
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او باز زیر پای من نشسته بود
آهسته با خدا،
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.

در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
...
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.
می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم...
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:25  توسط محمد(نسیم بهار)  | 
مرگ مرگ


ای رهاننده


 دلم برای همه تنگ خواهدشد


 دلم برای انگشتانم


 که یک اندیشه بی حوصله را در چنگهایشان می فشارند


 تنگ خواهد شد


همیشه باید رفت


 همیشه باید رفت


و سرانجام یک چیز را باید


 برای آخرین بار دید


دلم برای مادرم تنگ خواهد شد


دلم برای مش اسمال تنگ خواهد شد


 زمان ایستاده است


 زمان آن جا در انتهای سرسرای شب ایستاده است


 و این منم که می گذرم


 می روم در سیمای یک جسم


و شاید روزی باد


 غبارم را


همراه خود


به سوی کوچه هایت بازگرداند


باید همه چیز را باور کرد


عزیزانم را در خک پنهان می کنم


تا بوی تعفنشان آزارم ندهد


این چشمان نگران مادرم نیز


روزی در خک خواهد گندید


باید همه چیز را باورکرد


عطر گل ها


چه یم تواند باشد


چرا توجیه بوی تعفن خک ؟


من دیگر همه کرم ها را در ژرفنای خخک می بینم


که از گوشت های گندیده بدنم


چگونهکنسرو می سازند

 
 و ریشه گل ها را


 از لاشه فاسدم


خود را معطر می کنند

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 1:48  توسط محمد(نسیم بهار)  | 

ای سر چشمه ی محبت


ای عشق واقعی


چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است


چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود


بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است


چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای


من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی


تو هوای دلم را با طراوت کردی


زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم


پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 16:35  توسط محمد(نسیم بهار)  | 

انا لله و انا الیه راجعون  

بازگشت همه به سوی اوست

همچون ستاره ای شدی و بر آسمان شب درخشیدی و در زمین خاموش گشتی

در گذشت مادر مهربان و فداکار  را بر خانواده آن مرحوم تسلیت عرض می کنم     

امیدوارم مورد لطف و بخشش خدای تعالی قرار گیرد

و با فاطمه زهرا  محشور شود

براي شادی روحش صلوات

ممنون از شما دوستان

                    

ساحل امروز خموش است

ماسه ها شسته و نمناک

موج کف بر لب و دیوانه و مست

سوی من می آید و بر می گردد،

مرغ دل گرچه اسیر قفس است،

     همرۀموج ندانم که چرا میخواند

مادر!امروز دلم شعر ترا میخواند

 

بر سر سنگ به نزدیکی آب،

مرغکی گرم عبادت،

سر یک پای ستاد ست، دعا میخواند،

پر این مرغ سپید است، از رهی

سینه اش پا ک زکین،

به چنین پاکی و خوبی به خدا مادرم است این،

از رهی  دور رسیدست ومرا میخواند.     

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:12  توسط محمد(نسیم بهار)  | 

دل از غم فاطمه توان دارد، نه

و ز تربتِ او كسي نشان دارد، نه

آن تربتِ گمگشته به بَر، زوّاري

جز مهدي صاحب الزمان دارد، نه

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:38  توسط محمد(نسیم بهار)  | 

تو مثل خواب نسیمی به رنگ اشک شقایق
تو مثل شبنم عشقی به روی پونه عاشق
تو مثل دست سپیده پر از تولد نوری
تو مثل نم باران لطیف و پک و صبوری
تو مثل مرهم یاسی برای قلب شکسته
تو مثل سایبان امیدی برای یک دل خسته
تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت شبنم
تو مثل خنده یاسی و مثل غربت یک غم
تو مثل جذبه عشقی در انتظار رسیدن
در امتداد نوازش گلی ز عاطفه چیدن
تو مثل نغمه موجی غریب و آبی و ساده
شبیه شاخه گلی که افق به چلچله داده
تو مثل چکه مهری ز سقف سبز صداقت
تو مثل گریه شعری بروی صفحه غربت
تو مثل لذت رویا تو مثل شوق نگاهی
هزار مرتبه خورشید و صد افق پر ماهی
تو مثل لطف بهاری پر از شکوفه خواندن
تمام هستی من شد میان شعر تو ماندن
تو مثل هر چه که هستی مرا به نام صدا کن
برای این دل سرگشته وقت صبح دعا کن

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:45  توسط محمد(نسیم بهار)  | 
این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه 
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای رو اینه ها فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه
این روا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزا کار آدما دلهای پک رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه
این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه
جرم تمومشون فقط لذت آشناییه
این روزا توی هر قفس یکی دو تا قناریه
شبها غم قناریها تو خواب خونه جاریه
این روزا چشمای همه غرق نیاز شبنمه
رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه
این روزا ورد بچه ها بازی چرخ و فلکه
قلبای مثل دریامون پر از خراش و ترکه
این روزا عادت گلها مرگ و بهونه کردنه
کار چشمای آدما دل رو دیونه کردنه
این روزا کار رویامون از پونه خونه ساختنه
نشونه پروانگی زندگی ها رو باختنه
این روزا تنها چارمون شاید پرنده مردنه
رو بام پک آسمون ستاره رو شمردنه
این روزا آدما دیگه تو قلب هم جا ندارن
مردم دیگه تو دلهاشون یه قطره دریا ندارن
این روزا فرش کوچه ها تو حسرت یه عابره
هر جا یکی منتظر ورود یه مسافره
این روزا هیچ مسافری بر نمی گرده به خونه
چشای خسته تا ابد به در بسته می مونه
این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه
این روزا درد آدما فقط غم بی کسیه
زندگیشون حاصلی از حسرت و دلواپسیه
این روزا خوشبختی ما پشت مه نبودنه
کار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه
این روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشمای خیس و ابریشون همپای رود کارونه
این روزا دوستا هم دیگه با هم صداقت ندارن
یه وقتا توی زندگی همدیگر و جا می ذارن
جنس دلای آدما این روزا سخت و سنگیه
فقط توی نقاشیا دنیا قشنگ و رنگیه
این روزا جرم عاشقی شهر دل و فروختنه
چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه
اسم گلا رو این روزا دیگه کسی نمی دونه
اما تو تا دلت بخواد اینجا غریب فراوونه
این روزا فرصت دلا برای عاشقی کمه
زخمای بی ستاره ها تشنه یاس مرهمه
این روزا اشک مون فقط چاره ی بی قراریه
تنها پناه آدما عکسای یادگاریه
این روزا فصل غربت عشق و یبدهای مجنونه
بغضای کال باغچه منتظر یه بارونه
این روزا دوستای خوبم همدیگر رو گم میکنن
دلای پک و ساده رو فدای مردم میکنن
این روزا آدما کمن پشت نقاب پنجره
کمتر میبینی کسی رو که تا ابد منتظره
مردم ما به همدیگه فقط زود عادت می کنن
حقا که بی وفایی رو خوب هم رعایت میکنن
درسته که اینجا همه پاییزا رو دوست ندارن
پاییز که از راه میرسه پا روی برگاش می ذارن
اما شاید تو زندگی یه بغض خیس و کال دارن
چند تا غم و یه غصه و آرزوی محال دارن
این روزا باید هممون برای هم سایه باشیم
شبا یه کم دلواپس کودک همسایه باشیم
اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل میکنن
دردای ارغوانی رو با هم تحمل می کنن
اگه به هم کمک کنیم زندگی دیدنی میشه
بر سر پیمان می مونن دوستای خوب تا همیشه
اما نه فکر که میکنم این کار یه کار ساده نیست
انگار برای گل شدن هنوز هوا آماده نیست
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:38  توسط محمد(نسیم بهار)  | 
 
  بالا