|
ماه و مهتاب
|
||
|
دم به دم بر همه دم بر گل رخسار محمد به علي شير خدا ساقي کوثر همه با هم صلوات |
من بنده ی صبرم و صبوری ره من
صبری دگرم نیست چکارم کردی
در حسرت دیدار رخش پیر شدم
خورشید بُدم تیره و تارم کردی
آهوی در و دشت و بیابان بودم
"در بند سر زلف نگارم کردی"
بین در طلبش نیست مرا پای دگر
از پا به فتادم تو چه خوارم کردی
سر در ره یارنهاده ام ،باکی نیست
گر عاشق آن زلف آن نگارم کردی
هر شب طنین سو قطاری
از ایستگاه می گذرد
دنباله ی قطار
انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هایش تنها
تویی که دست تکان می دهی آنگاه
در چارچوب پنجره ها
شب شعله می کشد
با دود گیسوان تو در باد
در امتداد راه مه آلود
در دود
دود
دود ...
حالا دیگه شبای من شبای دلواپسیه
نمیدونم چرا دلت از دله من جدا شده
رفتی و کار هر شبم گریه بی صدا شده
کاشکی فقط یه روز بیایی واسه یه لحظه دیدنت
منتظرم چشای من...منتظره رسیدنت...
وقتی تو بودی اسمون برام پر از ستاره بود
امدنت برای من یه فرصت دباره بود
رفتی نمیدونم چرا من و دادی به بی کسی
هیچ کسی مثله من نمیشه یه روز به حرفم می رسی
هنوز به یاده اون روزا منتظرم تا که بیای
اگه بیای منم می شم همون کسی که تو می خوای
از وبلاگ بالا گرفتم
ای رهاننده
دلم برای همه تنگ خواهدشد
دلم برای انگشتانم
که یک اندیشه بی حوصله را در چنگهایشان می فشارند
تنگ خواهد شد
همیشه باید رفت
همیشه باید رفت
و سرانجام یک چیز را باید
برای آخرین بار دید
دلم برای مادرم تنگ خواهد شد
دلم برای مش اسمال تنگ خواهد شد
زمان ایستاده است
زمان آن جا در انتهای سرسرای شب ایستاده است
و این منم که می گذرم
می روم در سیمای یک جسم
و شاید روزی باد
غبارم را
همراه خود
به سوی کوچه هایت بازگرداند
باید همه چیز را باور کرد
عزیزانم را در خک پنهان می کنم
تا بوی تعفنشان آزارم ندهد
این چشمان نگران مادرم نیز
روزی در خک خواهد گندید
باید همه چیز را باورکرد
عطر گل ها
چه یم تواند باشد
چرا توجیه بوی تعفن خک ؟
من دیگر همه کرم ها را در ژرفنای خخک می بینم
که از گوشت های گندیده بدنم
چگونهکنسرو می سازند
و ریشه گل ها را
از لاشه فاسدم
خود را معطر می کنند
ای سر چشمه ی محبت
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم
انا لله و انا الیه راجعون
بازگشت همه به سوی اوست
همچون ستاره ای شدی و بر آسمان شب درخشیدی و در زمین خاموش گشتی
در گذشت مادر مهربان و فداکار را بر خانواده آن مرحوم تسلیت عرض می کنم
امیدوارم مورد لطف و بخشش خدای تعالی قرار گیرد
و با فاطمه زهرا محشور شود
براي شادی روحش صلوات
ممنون از شما دوستان

ساحل امروز خموش است
ماسه ها شسته و نمناک
موج کف بر لب و دیوانه و مست
سوی من می آید و بر می گردد،
مرغ دل گرچه اسیر قفس است،
همرۀموج ندانم که چرا میخواند
مادر!امروز دلم شعر ترا میخواند
بر سر سنگ به نزدیکی آب،
مرغکی گرم عبادت،
سر یک پای ستاد ست، دعا میخواند،
پر این مرغ سپید است، از رهی
سینه اش پا ک زکین،
به چنین پاکی و خوبی به خدا مادرم است این،
از رهی دور رسیدست ومرا میخواند.

دل از غم فاطمه توان دارد، نه
و ز تربتِ او كسي نشان دارد، نه
آن تربتِ گمگشته به بَر، زوّاري
جز مهدي صاحب الزمان دارد، نه
تو مثل خواب نسیمی به رنگ اشک شقایق
تو مثل شبنم عشقی به روی پونه عاشق
تو مثل دست سپیده پر از تولد نوری
تو مثل نم باران لطیف و پک و صبوری
تو مثل مرهم یاسی برای قلب شکسته
تو مثل سایبان امیدی برای یک دل خسته
تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت شبنم
تو مثل خنده یاسی و مثل غربت یک غم
تو مثل جذبه عشقی در انتظار رسیدن
در امتداد نوازش گلی ز عاطفه چیدن
تو مثل نغمه موجی غریب و آبی و ساده
شبیه شاخه گلی که افق به چلچله داده
تو مثل چکه مهری ز سقف سبز صداقت
تو مثل گریه شعری بروی صفحه غربت
تو مثل لذت رویا تو مثل شوق نگاهی
هزار مرتبه خورشید و صد افق پر ماهی
تو مثل لطف بهاری پر از شکوفه خواندن
تمام هستی من شد میان شعر تو ماندن
تو مثل هر چه که هستی مرا به نام صدا کن
برای این دل سرگشته وقت صبح دعا کن
|
|