![]() |
![]() |
|
| دم به دم بر همه دم بر گل رخسار محمد به علي شير خدا ساقي کوثر همه با هم صلوات |
دوباره بعد از چند ماه اومدم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 9:49 توسط محمد(نسیم بهار) |
|
|
و دوباره باز هم من و دوباره سکوت مرگبار این شهر غریب و دوباره انتظار انتظاری تلخ و سرد و باز سکوت و سکوت و باز آرزوی مرگ و حالا من |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 23:31 توسط محمد(نسیم بهار) |
|
|
اونی که می خواستم عهدشو شکست و
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 1:56 توسط محمد(نسیم بهار) |
|
|
ای دل تو بسوزی که چه زارم کردی
سرگشته ی هر شهر و دیارم کردی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 23:56 توسط محمد(نسیم بهار) |
|
|
در خوابهای کودکی ام
هر شب طنین سو قطاری از ایستگاه می گذرد دنباله ی قطار انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد انگار بیش از هزار پنجره دارد و در تمام پنجره هایش تنها تویی که دست تکان می دهی آنگاه شب شعله می کشد با دود گیسوان تو در باد در امتداد راه مه آلود در دود دود دود ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 3:17 توسط محمد(نسیم بهار) |
|
|
حالا دیگه ترانه هام...ترانه ی بی کسیه
حالا دیگه شبای من شبای دلواپسیه نمیدونم چرا دلت از دله من جدا شده رفتی و کار هر شبم گریه بی صدا شده کاشکی فقط یه روز بیایی واسه یه لحظه دیدنت منتظرم چشای من...منتظره رسیدنت... وقتی تو بودی اسمون برام پر از ستاره بود امدنت برای من یه فرصت دباره بود رفتی نمیدونم چرا من و دادی به بی کسی هیچ کسی مثله من نمیشه یه روز به حرفم می رسی هنوز به یاده اون روزا منتظرم تا که بیای اگه بیای منم می شم همون کسی که تو می خوای از وبلاگ بالا گرفتم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:40 توسط محمد(نسیم بهار) |
|
|
آهسته باز از بغل پله ها گذشت در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه او مرده است و باز پرستار حال ماست در زندگیّ ما همه جا وول می خورد هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست در ختم خویش هم به سر کار خویش بود بیچاره مادرم هر روز می گذشت از این زیر پله ها آهسته تا بهم نزند خواب ما امروز هم گذشت در باز و بسته شد با پشت خم از این بغل کوچه می رود چادر نماز فلفلی انداخته به سر کفش چروک خورده و جوراب وصله دار او فکر بچه هاست هر جا شده هویج هم امروز می خرد بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها … کفگیر بی صدا دارد برای ناخوش خود آش می پزد او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت اقوامش آمدند پی سر سلامتی یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند لطف شما زیاد اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت: این حرف ها برای تو مادر نمی شود. پس این که بود؟ دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید لیوان آب از بغل من زد کنار، در نصفه های شب. یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب نزدیکهای صبح او باز زیر پای من نشسته بود آهسته با خدا، راز و نیاز داشت نه، او نمرده است. … او پنج سال کرد پرستاری مریض در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ تنها مریضخانه، به امّید دیگران یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد. در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین دریاچه هم به حال من از دور می گریست تنها طواف دور ضریح و یکی نماز یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید مادر به خاک رفت. ... این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او اما خلاص می شود از سرنوشت من مادر بخواب، خوش منزل مبارکت. آینده بود و قصه ی بی مادریّ من نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ من می دویدم از وسط قبرها برون او بود و سر به ناله برآورده از مغاک خود را به ضعف از پی من باز می کشید دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش چشمان نیمه باز: از من جدا مشو. می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود انگار جیوه در دل من آب می کنند پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم خاموش و خوفناک همه می گریختند می گشت آسمان که بکوبد به مغز من دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان می آمد و به مغز من آهسته می خلید: تنها شدی پسر. باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض پیراهن پلید مرا باز شسته بود انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود: بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟ تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر می خواستم به خنده درآیم به اشتباه اما خیال بود ای وای مادرم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:25 توسط محمد(نسیم بهار) |
|
|
مرگ مرگ
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 1:48 توسط محمد(نسیم بهار) |
|
|
ای سر چشمه ی محبت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 16:35 توسط محمد(نسیم بهار) |
|
|
انا لله و انا الیه راجعون بازگشت همه به سوی اوست همچون ستاره ای شدی و بر آسمان شب درخشیدی و در زمین خاموش گشتی در گذشت مادر مهربان و فداکار را بر خانواده آن مرحوم تسلیت عرض می کنم امیدوارم مورد لطف و بخشش خدای تعالی قرار گیرد و با فاطمه زهرا محشور شود براي شادی روحش صلوات ممنون از شما دوستان ساحل امروز خموش است ماسه ها شسته و نمناک موج کف بر لب و دیوانه و مست سوی من می آید و بر می گردد، مرغ دل گرچه اسیر قفس است، همرۀموج ندانم که چرا میخواند مادر!امروز دلم شعر ترا میخواند بر سر سنگ به نزدیکی آب، مرغکی گرم عبادت، سر یک پای ستاد ست، دعا میخواند، پر این مرغ سپید است، از رهی سینه اش پا ک زکین، به چنین پاکی و خوبی به خدا مادرم است این، از رهی دور رسیدست ومرا میخواند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:12 توسط محمد(نسیم بهار) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عاشقانه است
vاشكي كه بيصداست پشتي كه بيپناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بيبهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست |
| پیوندهای روزانه |
|
مسعود داداشم بهترینها نسترن الهام جان علی داداشی نشان عشق انفرادی مهدی خان بسم الرب فاطمه موج عشق ميعاد موبایل ربکا آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
ظلمت شب |
| نویسندگان |
|
محمد(نسیم بهار) محمد |
|
RSS
|