تبليغاتX
مرگ تدریجی یک رویا
دم به دم بر همه دم بر گل رخسار محمد به علي شير خدا ساقي کوثر همه با هم صلوات

دوباره بعد از چند ماه اومدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 9:49  توسط محمد(نسیم بهار) | 

و دوباره

باز هم من و

دوباره سکوت

مرگبار این شهر غریب

و دوباره

انتظار

انتظاری تلخ و سرد

و باز سکوت و سکوت

و باز آرزوی مرگ

و حالا من

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 23:31  توسط محمد(نسیم بهار) | 

اونی که می خواستم عهدشو شکست و
 به پای عشق جدید نشست و 


 چش روی آرزوم همیشه بست و
 پشت مه پنجرمون رها شد


 اونی که می خواستم مث اشک چکید و
 تو طول راه یهو یکی رو دید و


 صدای از ما بهتر و شنید و
 به خاطر هیچی ازم جدا شد


اونی که می خواستم دل ما رو بردو
 تو راه که می رفت به یکی سپرد و


 تو خاطرش ، خاطره ی ما مرد و
 یکی دیگه تو رویاهاش خدا شد


 اونی که می خواستم دل ازم برید و
 بین گلا یه گل تازه چید و


 به اونی که دلش می خواس رسید و
 مثل تموم مردا بی وفا شد 


 اونی که می خواستم زود ازم گذشت و
 یه روزی رفت و دیگه بر نگشت و


منکر مجنون شد و کوه و دشت و
منکر عشق و بودن با ما شد


 اونی که می خواستم زیر قولش زد و
با یکی دیگه پیش من اومد و


 به خاطر اون به ما گفتش بد و
 عزیز تر از دیروز و از حالا شد


اونی که می خواستم شدش از ما سرد و
 پیغام دادش که دیگه برنگرد و


 بد بودن ما رو بهونه کرد و
 غیبش زد و یک دفعه کیمیا شد


اونی که می خواستم ما رو بد شناخت و
 هستی شو پیش یکی دیگه باخت و


 قصر من و با یکی دیگه ساخت و
شکر خدا باز ولی پادشا شد


اونی که می خواستم من و داد به باد و
رفت پیش اون کس که دلش می خواد و


 زد زیر عشقش تا یادش نیاد و
 اسم منم جز آدم بدا شد


اونی که می خواستم من و زد کنار و
 خزونشو یه جوری کرد بهار و


قایم شدش تو یه عالم غبار و
 تقدیر ما مثل موهاش سیا شد


اونی که می خواستم آخرش گم شد و
 بازیچه ی چشمای مردم شد و


 وارد عشق صد و چندم شد و
 توی خیال کس دیگه جا شد


 اونی که می خواستم ، ولی انگار مده
مال همه یه جورایی گم شده


کاش از میون غبارا بیاد و
بهم بگه هر چی می گی بیخوده

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 1:56  توسط محمد(نسیم بهار) | 
ای دل تو بسوزی که چه زارم کردی
سرگشته ی هر شهر و دیارم کردی


من بنده ی صبرم و صبوری ره من
صبری دگرم نیست چکارم کردی


در حسرت دیدار رخش پیر شدم
خورشید بُدم تیره و تارم کردی


آهوی در و دشت و بیابان بودم
"در بند سر زلف نگارم کردی"


بین در طلبش نیست مرا پای دگر
از پا به فتادم تو چه خوارم کردی


سر در ره یارنهاده ام ،باکی نیست
گر عاشق آن زلف آن نگارم کردی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 23:56  توسط محمد(نسیم بهار) | 
در خوابهای کودکی ام

هر شب طنین سو قطاری

از ایستگاه می گذرد

دنباله ی قطار

انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد

انگار

بیش از هزار پنجره دارد

و در تمام پنجره هایش تنها

تویی که دست تکان می دهی آنگاه
 
در چارچوب پنجره ها

شب شعله می کشد

با دود گیسوان تو در باد

در امتداد راه مه آلود

در دود

دود

دود ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 3:17  توسط محمد(نسیم بهار) | 
حالا دیگه ترانه هام...ترانه ی بی کسیه

        حالا دیگه شبای من شبای دلواپسیه

نمیدونم چرا دلت از دله من جدا شده

       رفتی و کار هر شبم گریه بی صدا شده

کاشکی فقط یه روز بیایی واسه یه لحظه دیدنت

                  منتظرم چشای من...منتظره رسیدنت...

وقتی تو بودی اسمون برام پر از ستاره بود

                  امدنت برای من یه فرصت دباره بود

رفتی نمیدونم چرا من و دادی به بی کسی

                 هیچ کسی مثله من نمیشه یه روز به حرفم می رسی

هنوز به یاده اون روزا منتظرم تا که بیای

                اگه بیای منم می شم همون کسی که تو می خوای

از وبلاگ بالا گرفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:40  توسط محمد(نسیم بهار) | 
 
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می پزد

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

پس این که بود؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من زد کنار،
در نصفه های شب.
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او باز زیر پای من نشسته بود
آهسته با خدا،
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.

در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
...
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.
می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم...
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:25  توسط محمد(نسیم بهار) | 
مرگ مرگ


ای رهاننده


 دلم برای همه تنگ خواهدشد


 دلم برای انگشتانم


 که یک اندیشه بی حوصله را در چنگهایشان می فشارند


 تنگ خواهد شد


همیشه باید رفت


 همیشه باید رفت


و سرانجام یک چیز را باید


 برای آخرین بار دید


دلم برای مادرم تنگ خواهد شد


دلم برای مش اسمال تنگ خواهد شد


 زمان ایستاده است


 زمان آن جا در انتهای سرسرای شب ایستاده است


 و این منم که می گذرم


 می روم در سیمای یک جسم


و شاید روزی باد


 غبارم را


همراه خود


به سوی کوچه هایت بازگرداند


باید همه چیز را باور کرد


عزیزانم را در خک پنهان می کنم


تا بوی تعفنشان آزارم ندهد


این چشمان نگران مادرم نیز


روزی در خک خواهد گندید


باید همه چیز را باورکرد


عطر گل ها


چه یم تواند باشد


چرا توجیه بوی تعفن خک ؟


من دیگر همه کرم ها را در ژرفنای خخک می بینم


که از گوشت های گندیده بدنم


چگونهکنسرو می سازند

 
 و ریشه گل ها را


 از لاشه فاسدم


خود را معطر می کنند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 1:48  توسط محمد(نسیم بهار) | 

ای سر چشمه ی محبت


ای عشق واقعی


چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است


چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود


بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است


چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای


من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی


تو هوای دلم را با طراوت کردی


زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم


پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 16:35  توسط محمد(نسیم بهار) | 

انا لله و انا الیه راجعون  

بازگشت همه به سوی اوست

همچون ستاره ای شدی و بر آسمان شب درخشیدی و در زمین خاموش گشتی

در گذشت مادر مهربان و فداکار  را بر خانواده آن مرحوم تسلیت عرض می کنم     

امیدوارم مورد لطف و بخشش خدای تعالی قرار گیرد

و با فاطمه زهرا  محشور شود

براي شادی روحش صلوات

ممنون از شما دوستان

                    

ساحل امروز خموش است

ماسه ها شسته و نمناک

موج کف بر لب و دیوانه و مست

سوی من می آید و بر می گردد،

مرغ دل گرچه اسیر قفس است،

     همرۀموج ندانم که چرا میخواند

مادر!امروز دلم شعر ترا میخواند

 

بر سر سنگ به نزدیکی آب،

مرغکی گرم عبادت،

سر یک پای ستاد ست، دعا میخواند،

پر این مرغ سپید است، از رهی

سینه اش پا ک زکین،

به چنین پاکی و خوبی به خدا مادرم است این،

از رهی  دور رسیدست ومرا میخواند.     

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 12:12  توسط محمد(نسیم بهار) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
عاشقانه است

vاشكي كه بي‌صداست پشتي كه بي‌پناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بي‌بهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست

پیوندهای روزانه
مسعود داداشم
بهترینها
نسترن
الهام جان
علی داداشی
نشان عشق
انفرادی
مهدی خان
بسم الرب فاطمه
موج عشق
ميعاد
موبایل
ربکا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
آرشیو موضوعی
ظلمت شب
نویسندگان
محمد(نسیم بهار)
محمد
پیوندها
پسران افتاب
ابراهيم
نور علی نور
مهديه
رز
سينه چاک(رضا)
سياوش
دستنوشته هاي عليرضا دقيقي
تنها
مائده
افشــــــــــــــــــــــــــين
برج فلکي شما - وبلاگ شما
پارسا ( هابيل )
امين
باران
ماهي سرخ کوچولو
عسل
فاطيما
احسان
شيطنت ديوونه ها ( شادي )
نيش و نوش
فرزانه
دختر خاله جون
دهاقان شهري زيبا
تنديس
بهترين وبلاگ
هر چي مي خواي اينجا هست هر روز هم اپ ميشه
لحظاتي با خدا
شهرام جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون
آنتي پسر
نورا(س)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

div>